تبليغاتX

*
*
*
*

چکامه

انگار همين ديروز بود ديروز




زيباترين اميد من با توست
رنگ گل بنفشه وحشي
بوي تو در تمام خانه من
گام تو بر روي گل كاشي



انگار همين ديروز بود ديروز
چشمان من تو را مي ديد
من با تمام حس خود بوييدم
وقتي كه عطر پيكرت پيچيد



دستان مهربان وعاشق من
دست تو را گرفت با احساس
آغوش گرم من تو را ميجست
عطر تن تو بوي گلي از ياس



لبهاي داغ پر از عشقم
روي لبان تو جان مي داد
گفتي خسته گي به در كردي
انگار بر تو روح و روان مي داد



حالا دوباره منم آن تنها
عطر تنت به روي تنم جاري
زيبا ترين اميد مني انگار
من بي تو تو مرا داري



قدر مرا بدان كه من بي تو
آن تك سوار كوچه غمهام
گر بي تو بمانم بي تو
من تا به ابد هميشه تنهام


 

نوشته شده توسط تنهایی در پنجشنبه سوم مرداد 1387 ساعت 14:19 موضوع | لینک ثابت


آرین

 

آرین کودک من است

شادی جسم وتن است

او صفای سینه ی من

مونس قلب من است

 

 

کودکی بی همتاست

خنده هایش زیباست

لحظه هایم با او

رنگی از رویا هاست

 

 

او تمام دنیاست

مهربان وفریباست

او برای قلبم

معجزی از بالاست

 

 

دور از هر پستی است

او شراب و مستی است

 شادو بازی گوش است

جلوه ای از هستی است

 

 

او نگاهش بر من

دست او در دستم

با امید و شادی

 در کنارش هستم

 

 

آرین کودک من است

مونس تنهاییست

در تمام دنیا

مثل او دیگر نیست


 

نوشته شده توسط تنهایی در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 ساعت 16:22 موضوع | لینک ثابت


 

 

تو انتقام کدامین خصومتی

تو عقوبت کدامین گناه

تندیسی پاک از یک فرشته ای

یا دیوی پلشت و پلیدو سیاه

 

 

تنها گناه من تنهایی من است

 تنها کرد مرا با تو آشنا

حالا گناه من بیش از این بود

 واحسرتا درک میکنی مرا

 

 

 

 دیگر تمام لحظه هایم به رنگ مرگ

نفرت درون دلم خانه کرده است

 این سر سرای آبی پر مهرو عشق را

نابود وتارو تیره وویرانه کرده است

 

 

 دیگر تیره وتباه و رنج کشیدهام

جز غم زعشق تو چیزی ندیده ام

عشق تو میوه ممنوعه ای بود

کز شاخسار غم و اندوه چیده ام

 

 

 

حالا به جرم چیدنش رنج میکشم

گویا مرا به دوزخ تبعید کرده ای

هرگز به من چیزی نداده ای

جز غم که آن را تشدید کرده ای

 

 

 

آری زتو توقع بیش از این نبود

 من بر خیال واهی بت ساخته ام

 خواهم بت شکن شوم شبی تیره وسیاه

 تا مرهمی شود به عشقی که باخته ام

 

 

 

 هرگز نخواهم که کسی با تو آن کند

 عاشق مشو چو منه زار بی پناه

تو  انتقام  کدامین  خصومتی 

 تو عقوبت   کدامین   گناه


 

نوشته شده توسط تنهایی در جمعه هفتم تیر 1387 ساعت 2:15 موضوع | لینک ثابت


این شعر هدیه دل است به تو

 

 

 

 

دیگر دل از اندوه مالا مال

دنیای من لبریز از تنهایی

ای کاش قاصدک خبر میآورد

روزی روزگاری تو میآیی

 

      

 

دیگر امید آمدنت در دل

تبدیل به یاس میشود هر روز

حالا که دور از منی دوری

هر روز تو بهتر از دیروز

 

 

 

 امید اینکه تو خوشحالی

از تو خبر نمی گیرم

از دوری وغم و تنهایی

در عشق تومی میرم

 

 

این شعر هدیه دل است به تو

 تا توببینی چه ها کردی

این قلب مهربان تنها را

 در قصه وغم رها کردی

 

 

 

 گفتی تماس نه پیغام هیچ

باید زهم دورو جدا باشیم

 من بی تو  سر کنم تو بی من

 باید ز تعلق ما رها باشیم

 

 

 

 بعد تو دلتنگ میشوم هر دم

 بی تو در دام قصه وغم ها

بی تو درون دهشت و تنهایی

 گمگشته در دل سیاهیها

 

 

 

 آری دعای من برای تو

 خوشبختی و سعادت وزیبایی

 دیگر تمام آرزوی این دل

 مرگی درون یک شب رویایی 

 

 

 

 آن شب که تو کنار من باشی

من در نگاه   تو خیره شوم

 چون یک شهاب روشن نورانی

در عمق آغوش تو تیره شوم

 

 

 

خاکم کنید درون گوری سرد

 تا آتش داغ دل خاموش شود

 دودی بلند شود ز پیکر من

آندم که با مرگ هم آغوش شود

 

 

 

 بر گورم ای دوست بنویسید درشت

 او کشته عشق است مجو نامش را

 زندگانی پر ز افسانه ونیرنگ بود

هرگز مخورید گول قصه خامش را

 


 

نوشته شده توسط تنهایی در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 ساعت 6:41 موضوع | لینک ثابت


خسته ام خسته

 

 

به پیش روی من، تا چشم یاری می کند، دریاست

چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست

در این ساحل که من افتاده ام خاموش

غمم دریا دلم تنهاست،

وجودم بسته بر زنجیر تعلق هاست!

خروش موج با من می کند نجوا:

 

که هرکس دل به دریا زد رهایی یافت،

 

که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت،...

مرا آن دل که بر دریا زنم نیست

ز پا این بند خونین برکنم نیست

امید آن که جان خسته ام را

بر آن نادیده ساحل افکنم نیست.


 

نوشته شده توسط تنهایی در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ساعت 17:29 موضوع | لینک ثابت




 

                                       

دوستت دارم میدانی

راستی از چشمانم

 حرفم را می خوانی

دوستت دارم من

با تو من میگویم

دل من دست تو بود

وتو آسان آسان

 بر زمین کوبیدی

 دل غمگین مرا

لیک دلم گرچه خاکی وخونین  واسیر

 باز نام تو را

در شب تیره وتار

در  شب تنهایی

میکند باز صدا

 دوستت دارم لیک

                               

 

                                                 از تو اما دورم                                    

 به تو اما نزدیک

 دوستم میداری؟

  با تو من میگویم

 از تو اما جز سکوت

 یک سکوت راکد

 جز نگاهی که تو

 از چشمانم میدزدی

 هیچ نمی بینم

 وحتی یک نه از زبانت

 افسوس.........

 دوستت میدارم

و تو آسان آسان

 از دلم میگذری

 نازنین دل من

 به غمم مینگری

به غمی طوفانی

 که در این تنهایی

 که در این تاریکی

 میکند نجوایی

دوستت دارم لیک

از تو اما دورم

 به تو اما نزدیک

 وتو از من دوری

 دورتر از خورشید

 وگمانم این است

 بی منی بی من من 

غرق در رویاها

 پر از امید

 این گمان زیبا

 طاقت دوریت را

میکند آسان لیک

 از تو اما دورم

 به تو اما نزدیک



 

                                       

تاریک است

در دلم شب شده است

تو که فانوس آوردی

 دل من روشن کن

به دو فانوس نگاه

 دل من چشم به راه



 

                                       

 

روزگارم تا ر است روزگارت روشن

تک وتنها شده ام تکو تنهایم من

 

با تو من فریادم با تو من آزادم

بی تو من غمگینم بی تو من بر بادم

 

با تو من دریایی ره به سوی خورشید

 بی تو من صحرایی خشک و بی امید

 

 با تو من پژواکم نورانی

بی تو من تاریکم بی تو من بارانی

 

ای تبار خورشید ای تبار امید

 بی تو نا امیدی بر دلم میتابید



 

                                       

 






 

 


 

نوشته شده توسط تنهایی در سه شنبه یکم خرداد 1386 ساعت 0:18 موضوع | لینک ثابت


 

 

تا ابد تا به هميشه

 آسمونت آبي باشه

 اسمون آبي تو

 هميشه آفتابي باشه

 

 

 قلب پاك و مهربونت

هميشه پاك بمونه

 مثل يك لوح تميزي

بدون مارك بمونه

 


 

نوشته شده توسط تنهایی در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 ساعت 13:48 موضوع | لینک ثابت


 

 


 نگاه كن به لحظه لحظه هاي زندگانيم

 

  نگاه كن به عشق بي زوال و جاودانيم

 

 

 نگاه كن به اشك هاي ناتمام ناتمام

 

  

 تمام روز تمام شب تمام لحظه هاي ناتوانيم


 

نوشته شده توسط تنهایی در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 ساعت 1:2 موضوع | لینک ثابت


غم

 

 

 

غمگين وتنها نشستم در غم خود

 ديگر دلم را نور اميدي نميپاييد

 ديگر نگاه مهرباني را نميديدم

قطره باراني بر كوير دل نميباريد

 

 زيبا نگاه مهربانت بر دلم تابيد

دستي به وسعت عشق بر دلم ساييد

لطف و اميد و بودن وعشق شد باران

بر اين كوير خشك دل بارييد

 

باور نمي كردم كه خورشيدم تو باشي

 بر اين دل تاريك من نور بتابي

 بر اين كوير تشنه خشك تن من

تو سيل باران را بيابي

 

 اما تو را باور كنم اي باور من

 دلبسته عشق توام از غصه رستم

 انگار رويا بود رويا در شبي خوش

 انگار از خواب خوشم يكباره جستم

 

 

 ديگر نديدم همدمي ياري نگاري

 تاريك شد نور اميدم در شبي تار

اي كاش باور كرده بودي اين دلم را

 بعد تو جسم و روح من بيمار بيمار

................................................


 

نوشته شده توسط تنهایی در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 ساعت 0:57 موضوع | لینک ثابت


دوستت دارم

 

 

                 

 

 

 

 دلكم غمگين است

در هجوم لحظه هايي كه به ياد من وتوست

دست تو رنگ بهشت

 ونگاهم به نگاهت بر خورد

 نگهت رنگين بود

 رنگي از نور كه در من باقياست

رنگي از رود كه در من جاري است

دوستت دارم من

 به خداوندي آن بار خدايي

 كه مرا خلق نمود

 دوستت دارم من

 آنقدرلفظ دلانگيزي است بودن با تو

كه برايم ابديت آورد

 با تو با يادت اي عزيز دل من

 چه بگويم محبت آورد

بوي عطر تن تو بوي عجيبي است كه در دل  دارم

 بوي مهري است كه در دل جاري است

دوستت ميدارم


 

نوشته شده توسط تنهایی در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 ساعت 0:51 موضوع | لینک ثابت


 

 

 

 

غم

 تو هم نيستي پناه قلبم اينجا

 يه روز ميري من و تنهام مي زاري

 يه روز وقت دلم خیلی گرفت 

 ميري و جاي پاتم  جا ميزاري

 

 توميري ودلم در ماتم تو

 تمام روز و شب غمگين و تنهاست

 تمام روزو شب اين دل تارم

 به فكرو ياد تو در اوج روياسيت

 

 ولي من تا هميشه با توهستم

 طلوع بودن و عشق مني تو

 عزيزجون و  قلب دلشكستم

 تمام آرزوي روشني تو

 

 عزيز من براي من مهالي

 گلي زيبا كه دور از من نشسته

 تمام لحظه هاي ناب عشقي

 بدون تو دلم خسته خسته

 

 

زماتي شاد و خوشحالم كه بينم

 تو را در اوج شادي و طراوت

 الهي تا ابد تو شاد باشي

 نبينم لحظه هاي پر ندامت


 

نوشته شده توسط تنهایی در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 ساعت 0:48 موضوع | لینک ثابت


هيچ

 

 

 

تمام لحظه هاي من به رنگ هيچ

تو نيز هيچ ميشوي درون لحظه هاي من

تمام انتظار من تمام ميشود

تمام انتظار لحظه هاي با صفاي من

 

چه فرق ميكند به من بگو چه فرق ميكند

چه فرق ميكند كه باشم ونباشم وببارد ونبارد آسمان

چه فرق ميكندكه خنده اي درون لحظه هاي من

بخنددو نخندد اين لبان من

 

چه فرق ميكندبگو به من چه فرق ميكند

چه فرق ميكند كه تودرون قلب من به رنگ عشق ميشوي

 به رنگ سرخي غروب و لحظه هاي با شكوه بود

 چه فرق ميكندكه من درون قلب تو نشسته ام

درون قلب من نشسته ای به من بگو چه سود

 

از تمام بودها و نبودها دلم گرفته است

دل سپيد ومهربان وخسته ام شكسته است

 وانتظار آبي وجود تو به قلب من

 ره نبردهاست و راه بسته است

 

چه فرق ميكندبگو به من چه فرق ميكند

 تو از تبار آسماني ترين ستارهاي

ترانه اي تبسمي تمام لحظه خوش زمانه اي

براي اين دلم تو صد جوانه اي ولي چه سود

 

 تو دور مي شوي و من به رفتنت نگاه مي كنم

تو دور ميشوي من تمام لحظه هاي خويش را رها ميكنم

 و باز دوباره زير لب به تلخي حضور غم

 به ياد وبا حضور تو دل وو جود خويش را فدا مي كنم

چه فرق ميكندبگو به من چه فرق ميكند

 

 


 

نوشته شده توسط تنهایی در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 ساعت 0:40 موضوع | لینک ثابت


مادر

  1.  

     

    مادر مرا ببخش  آسمان زندگانيم پر از غم است

    مادر مرا ببخش   روزگار جوانيم به ماتم است

     

     دلم گرفته از زمانه دل بريدم از زمان

     تمام لحظه هاي من پر از غمي است بي امان

     

     تو مهرباني تو با صفا تو پر اميد

     منم آن دختر تنها ي تو كه شادي نديد

     

     و بر اميد يك سراب درون دشت غم

     به اين سو به آن سو به هر سويي دويد

     

     بدان تو اي عزيز دل تو مادرم

     تمام لحظه هاي من به عشق تو طپيد

     

     وزندگانيم به يادو خاطر تو مادرم

    طلوع تازه اي است كه از افق هاي دور دميد

     


 

نوشته شده توسط تنهایی در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 ساعت 0:36 موضوع | لینک ثابت


مهر

</