بي زارم از اين تكرار بيهوده
از اين جمله كه تا بوده همين بوده
ازاين روز و شبهاي وهم آلود
ازاين غمها كه جسم وجان من فرسود
بيزارم از اين دنياي پوچالي
از اين تنديس قديس تو خالي
از اين دل دادن و دلدادگي ها
از اين عاشق شدن در زندگي ها
بي زارم از اين تقدير با تقرير
از اين اميد كذب پوچ بي تاثير
از اين فصل بهار و فصل پائيز
از اين قلبم كه شد از عشق لبريز
گمانم پوچ وبيهوده است دنيا
ندارم من اميدي رو به فردا
تقرير=(برقرار كردن-قرار دادن)

من دست شوم مرگ را دیدم
وقتي گلويم را فشرد وبرد
من در تقلا بي نفس ماندم
تنها صدا آمد كه... آيا مرد؟!
گر چه نمردم ونفس باقي است
اما اميدو قلب و روحم مرد
تنها پناه من همين شعر است
شعري كه غم هاي مرا ميبرد
از چه بگويم از غم واز رنج
از اين همه تنهايي ونفرت
از مشت وسيلي ولگد هایش
از گفته ها از كرده ها منت
ديگر ز بودن خسته ام خسته
گر چه جوانم مرگ رويايم
دنيا قشنگ و پاك و رويايي است؟!
باور ندارم ........مات فردايم
از خود گذر كردم تو هم بگذر
از اين تن دلخسته غمگين
شايد پناه دست هاي تو
باشد دلي پر مهر و عطر آگين

در جستجوي چه هستي؟!
اينجا ديار بي كسي هاست
تنها پناه من و تو و او
تنها خدای قادر داناست
بي خود نگرد هيچ كس نيست
هر كس به فكر خويش است
دست تو را نگيرد
در فكر كم وبيش است
بنگر كه شهر مرده است
وقتي كه تو درد داري
وقتي تو اسير رنجي
وقتي كه بي كس و گرفتاري
وقتي كه سالمي وسلامت
در دستهاي تو پر بار است
از هر گوشه اي بيني
هر كس به تو گرفتار است
من گشته ام نگرد نيست
اين عشق ها پوچالي است
در سينه ها بنگر .....اه
جز تكه سنگ چيزي نيست
در جستجوي چه هستي؟!
اينجا ديار بي كسي هاست
تنها پناه من و تو و او
تنها خدا ی قادر داناست

اينجا كوير خشكي است
يك برهوت بي آب است
چشمان خيس نمناكم
ازدردو غصه بي خواب است
♥ . ♥ . ♥
گل واژه هاي احساسم
رنگ سياه تاريكي است
خورشيد مرده دردل من
نور عبور باريكي است
♥ . ♥ . ♥
حتي درون زمزمه ها
آواز عشق بي معناست
تنها براي قلب من
اميدو آرزو را كاست
♥ . ♥ . ♥
گويند هر كوير مرده
با عشق زندگی گيرد
آه.....كوير سينه ي من
در عشق تو مي ميرد
♥ . ♥ . ♥
اينجا كوير خشكي است
يك برهوت بي آب است
چشمان خيس نمناكم
از دردوغصه بي خواب است

بخوانيد نجواي من را بلند
به صحرا به دشت و به كوه و كمند
بخوانيد اين ناله هاي مرا
فغانها ورنج و نواي مرا
صدايم گرفته است ياري كنيد
بحالم بخوانيد و زاري كنيد
دلم سخت تنها وياري كجاست؟
درون دل من فغاني به پاست
خدايا كجا رفته اند همدمان؟
تمام وجودم به برزخ روان
خدايا تو از قلب من اگهي
كجا رفته است آن همه همرهي
تمام وجودم ز هق هق پر است
از اين دون نامرد دنيا پرست
از اين مردمان به ظاهر رفيق
ودشمن دوست نماي شفيق
از انان كه در پيش تو عاشقند
وبي تو همان عشق را فارغند
از انان كه عشق را بهانه كنند
كه تا جيبها را خزانه كنند
از اين مردم پست پر ادعا
كه بر قلب عاشق ندادند بها
سزاشان خداوند منان دهد
كه تا قصه از قلب هامان رهد

گیرم هوس پر زدنم هست...!
بال کو !!؟

آخر چگونه اين دنيا را
به تزوير زشت وسيه كردند
اين مردمان بي محبت بي احساس
رنگ قشنگ عشق را تبه كردند
آغاز هرعشقي شكوفايي است
به نام عشق هوس را بنا كردند
با اين رزالت پر شرم بي احساس
بنياد عشق را زدم فنا كردند
حالا اگر به محبت به عشقو بهروزي
يك روز به چشمانم نگاهي كرد
آغاز عشق را باور نخواهم كرد
اين است سرنوشت شوم هر فرد
هر كس به فكر هوسهايش
بي عشق عاشقانه خطا كردن
دلبر را به اوج بردن و بعدش
در اين كوير خشك. رها كردن
اين است ظلم ما در اين ايام
بي عشق عاشقانه دل بردن
عاشق شود اگر كسي هيهات
در داغ عشق معشوق خود مردن
باور نميكند دگر اين دل
عشقي محبتي صداقتي اينجاست
گويي تمام آن شكوفايي
پژمردهاست و مرگ حكم فرماست
-
مادر مرا ببخش آسمان زندگانيم پر از غم است
مادر مرا ببخش روزگار جوانيم به ماتم است
دلم گرفته از زمانه دل بريدم از زمان
تمام لحظه هاي من پر از غمي است بي امان
تو مهرباني تو با صفا تو پر اميد
منم آن دختر تنها ي تو كه شادي نديد
و بر اميد يك سراب درون دشت غم
به اين سو به آن سو به هر سويي دويد
بدان تو اي عزيز دل تو مادرم
تمام لحظه هاي من به عشق تو طپيد
وزندگانيم به يادو خاطر تو مادرم
طلوع تازه اي است كه از افق هاي دور دميد